• نشریه‌ی خبری-تحلیلی بلوطستان


    شماره تلگرام
    09169568480
    کانال تلگرام:
    telegram.me/baloutestan

  • درباره‌ی اقوام زاگرسی لر، لک و کرد


    تاریخ نانوشته‌ی لرستان را در
    پرونده‌های بلوطستان بخوانید.
  • خانه / اخبار میانی / مـس و طـلا

    روایتی از داش‌مشتی‌هایی که سرفراز شدند

    مـس و طـلا

    بخش سرفرازان: قصه جنگ هشت ساله پراست از ناگفته ها اقشارگوناگوني که در خلق حماسه هاي نقش داشتند .از بنا تا نقاش و دانش‌آموز و معلم تا پزشک و مهندس و… هم حزب‌الهي دو آتشه هم روحاني هم عارف هم عامي هم کساني که زياد اهل سياست و انقلابي‌گري نبودند اما رگه‌هايي از مردي و مردانگي در عمق وجودشان وجود داشت.کساني بودند که دورهاي از جوانيشان را در بطالت و جهالت گذشته بود اما تلنگري خوردند و فطرت پاکشان بيدار شد و طيب و مطهر عاقبت بخير شدند. آخر شاهنامه پهلواني و بزن بهادري اشان خوش شد و مس وجودشان طلا گشت و اين معجزه انقلاب و جنگ بود. قصه اين مقاله هم به زندگي گروهي از اين عاقبت بخيران انقلاب وجنگ است که کمتر شنيده شده است. گروه فداييان اسلام -شهيد سيد مجتبي هاشمي- که در اوايل جنگ مردانه و با دست خالي در مقابل متجاوزان به اين آب و خاک ايستادند و مظلومانه و غريبانه به شهادت رسيدند.

    نتیجه تصویری برای شاهرخ ضرغام فیلم  اخراجی ها
    وقتي شيخ صادق خلخالي حاکم شرع حکم اعدام عده اي از اراذل و اوباش و داش مشتي‌ها و عرق خورهاي تهران را به عنوان مفسد في الارض صادر کرد يکي از آن داش مشتي ها رو به شيخ کرد و گفت: آشيخ خداوکيلي حيف نيست گلوله اي خرج ماکني؟ حال که رو پيشاني نحس ما نوشته شده که عاقبت مان با حکم شيخ پاکدامني چون تو درهم پيچيده شود اذن بده دم آخري استخواني حلال کنيم وآب پاکي رو سرمان بريزيم تااز اين همه گناه و کثافت پاک بشيم. شيخ عبوس و انقلابي گره بر ابرو انداخت و نگاهي عاقل اندر سفيه به آن هيکل نتراشيده و نخراشيده انداخت و گفت: يعني چي ؟ گفت: آشيخ منظورم جبهه است شنفتم عده اي اجنبي حروم زاده خاک پاک ايران مارو لگدمال قدم‌هاي نجس خودشون کردن خب قربون وجنات مبارکتون بشم ما رو بفرست سروقت اون حرومي ها اگه کشته شديم خب به مرادت رسيدي وحکم خودتو اجرا کردي اگه عمرمون به دنيا بود خدا رو چه ديدي شايد اون اوستا کريم که حواسش به بنده هاش هست گوشه چشمي هم به ما کرد ودست گنه کارماروهم گرفت و از اين منجلابي که توش ولو مي خوريم بيرون کشيد. شيخ دستي به محاسن کم پشتش کشيد ديد بدفکري نيست! اما دل شيخ به اين تيپ و قيافه وشکل وشمايل رضا نميداد.آخه چطور ميشه به يه مشت داش مشتي وخلاف کار اعتماد کرد؟ شيخ دل به دريا زد و اتوبوسي آورد جلو زندان وهمه آن اراذل واوباش را بار اتوبوس کرد ويه راست بردجبهه. رزمندها و بچه بسيجي‌ها وقتي شيخ صادق خلخالي حاکم شرع دادگاه‌هاي انقلاب را ديدند که جلودار مشتي داش مشتي و خلاف‌کار با هيبت‌هاي جور واجور شده و آمده جبهه انگشت به دهان شدند.آخه نام شيخ صادق آن روزگار لرزه بر تن هرآدم خلافکاري مي انداخت حال چطور شده با همون خلاف‌کارها راه افتاده آمده جبهه!!
    اکبرگوريل، حسين عزراييل، علي ترياکي،کريم شيره اي، اصغر پا پتي، هاشم تيغي، قاسم خله، احمد استخون، مهدي خندان،… آدم‌هاي با. قيافه‌ها و شکل و شمايل عجيب و غريب صورت‌هاي پشمالو و بازوهاي خال کوبي شده صورت هايي که يادگاري دار چاقو و تيغ و قمه بودند .دندان هاي شکسته يک خط در ميان و دماغ‌هاي «لو» و «لَور» ديده کن از بس مشت و مال شده بودند روي لبشان پهن شده بودند. شيخ به خطشان کردحرف هاي خودش رو بهشان زد. و زیر لبی چیزهایی به فرمانده گفت و رفت.

    نتیجه تصویری برای شاهرخ ضرغام فیلم  اخراجی ها
    (مجيد گاوي) گنده لات آبادان بود، عشق چاقو داشت؛ از خط خطي کردن آدما لذت مي برد جاي تيغ چاقو جاي جاي بدنش پيدا بود.انگار عقرب و کژدم داشتند روي بدنش راه مي رفتند! سامسونتي داشت پر از انواع واقسام چاقو، انقلاب که شد ماست خودشو کيسه کردجنگ و مرافعه و چاقو کشي را کنار گذاشت آدم حسابي شد! از شروشرارت خسته شده بود وزمانه هم زمانه اين الوات گري ها هم نبود.وقتي مردم شهرش شهر رو ول کردند و هرکدام رفتند شهري او مانند خيلي از بچه‌هاي آباداني ماند تازه غيرتش هم اجازه نمي داد با اين هیکل و دسته سبيل فرار کنه! ماند ورفت قروقاطي رزمندگان شد اما هيچ فرماندهي قبولش نمي کرد همه به چشم همان گنده لات چاقو کش قديم نگاهش مي کردند.عياق شدن با او سرزنش بچه حزب‌اللهي‌ها را بدنبال داشت! اما مجيد از اين بي مهري ها و نگاه هاي سنگين پر طعنه دلتنگ نشد ماند دست خالي با چاقويي که هنوز براي روز مبادا توي جيب داشت. فرمانده سپاه آبادان که از عاطلي او به تنگ آمده بود و براي مشغول کردنش سپردش به سيد مجتبي که بلد بود چطور با اين جور آدما راه بياد! سيد پر طاقت هم دادش دست شاهرخ ضرغام. وقتي شاهرخ مجيد را ديد گفت: شنيدم خيلي پر دل و جراتي ؟ مجيد شانه اش رو بالا انداخت و گفت: هي ميگن! شاهرخ گفت: امشب معلوم ميشه! شب باهم رفتند خط چند قدمي سنگر عراقي‌ها شاهرخ گفت: آقا مجيد برو اسلحه يه عراقي را بيار! مجيد بادست خالي فقط با همان چاقوي ضامن دار چفيه اش رو گردن و صورتش پيچيد و پريد بيرون يک ساعتي گذشت آمد کلتي تودستش بود چفيه اش روپرت کرد واسه شاهرخ شاهرخ قاپيدش بازش کرد يهو گفت: واي! سر يک عراقي بود! شاهرخ گفت: پسر! گفتم برو کلاه بيار نگفتم سربيار! سر اين سرباز مادر مرده عراقي رو چرا بريدي مجيد گفت : نگران نباش داش شاهرخ من مظلوم کش نيستم يارو افسره ! شاهرخ گفت: چطور؟ مجيد دست کرد جيبش و درجه هاي افسري را نشان شاهرخ داد. (علي ترياکي) بچه همدان بود قبل از انقلاب دانشجوي زبان انگليسي بود. دانشگاه که بسته شد مدتي عاطل و باطل بود که افتاد خط دم و دود و ترياکي شد هيکلي نحيف و استخواني داشت در گيرودار بگيروببندهاي مواد مخدري خلخالي گرفتنش همراه آن پنجاه نفرآمده بود جبهه فرصت خوبي بودتا ترک کنه ! بين گروه کم سواد بعلت همين انگليسي بلغور کردنش بهش مي گفتند دکتر! (اصغر شعله ور) از بچه‌هاي شري بود که بوي کباب به دماغش خورده بود!؟ خبردار شده بود مردم خرمشهر و آبادان مال و منال خودشان را گذاشته بودند وجانشان را برداشته بودند و در رفته بودند. به هواي دزديدن اموال مردم راهي آبادان شد! دست سرنوشت سر او را از گروه سيدمجتبي در آورد. فتيله شرارتش پايين کشيده شد. شعله‌اي بر جانش افتاد. ميان عده اي از هم صنف و مسلکان خودش که هر کدام قصه‌اي داشتند. ميان عده بسياري از جوانان نوراني و نمازخواني که ذکر خدا ورد زبان شان بود و بي‌ادعا مي‌جنگيدند.
    سيد مجتبي بچه محله شاپور تهران بلند قد و چهار شانه عاشق نظامي‌گري بخصوص تکاوري بود. سال 55 بعنوان خوش تيپ‌ترين جوان سال عکسش رفت روي جلد مجلات آن زمان ديپلم که گرفت رفت ارتش تکاور شد. اما محيط ارتش زد تو ذوقش وبيرون آمد.انقلاب که شد رفت کميته انقلاب اسلامي بعلت مهارت در نظامي گري وديدن آموزش هاي نظامي شد فرماندده عمليات کميته تهران به رياست آيت اله مهدوي کني حفاظت از انقلاب نوپا امنيت مردم ومبارزه با بي نظمي هاي اول انقلاب و اراذل واوباشي که چون مست گنگ خواب آلوده هنوز بيدار نشده بودند و ترک لات بازي و داش مشدي گري سختشان بود! هر روز دسته دسته از اين قماش آدم را توي پاترول مي ريختند و مي‌آوردند کميته تحويل سيد مجتبي مي دادند. سيد آنقدر با اين آدما سروکله زده بود که حرکات و سکناتشان را از بر بود ! غائله کردستان که پيش آمد رفت کردستان شاهرخ ضزغام را هم با خودش برد. جواني پر دل وجرات ونترس که پرونده خوبي در قبل از انقلاب نداشت. پیکی عرق که می‌زد و سرش گرم می شد شروع می‌کرد به عربده‌کشی و چاقو‌کشی، گاهی هم سر از تنها کاباره‌ی آبادان در می‌آورد و برای زهر چشم گرفتن از هم پیاله‌های خودش بساط کاباره را به هم می‌ریخت. عراقي‌ها که حمله کردند رفت جبهه هنوز سپاه و ارتش سروسامان جنگي نداشتند تصميم گرفت گروهي را تشکيل دهد.
    فقط سيدمجتبي تاب و تحمل اين قماش را داشت! اول اسم گروه گذاشته بودند «آدم‌خوارها» ديدند با فرهنگ جبهه نمي خواند شد «پيشرو» بعد سيد مجتبي کردش «فداييان اسلام»
    گروهي نود نفره از هم‌شکل و شمايل خودشان از (مصطفي ريش) که تمام خوزستان مي‌شناختتش همون‌که از شدت بيکاري و بي‌عاري رفته بود کويت و تو گمرک آن‌جا دم و دستگاهي براه انداخته بود. زندگيش کويت کويت بود! جنگ که شد شيوخ عرب انداختنش بيرون و شد همان مصطفي ريش سابق آمد سر پيشه پدري علافي و بيکاري و معرکه‌گيري با بچه محله‌اي سابق اما جنگ او را انداخت تو مسيري ديگر تا اين‌که با سيد مجتبي و دار و دسته‌اش آشنا شد. او هم وارد گروهشان شد. فداييان اسلام مورد شک و ترديد بچه حزب‌اللهي‌ها بودند.
    باور نداشتتد اين جماعت آمدن تا از انقلاب و خاک کشور دفاع کنند، تحويل شان نمي‌گرفتند و در عمليات‌ها شريکشان نمي‌کردند. اما اين بي‌مهري‌ها اين جماعت را دل‌سرد نمي‌کرد به‌خصوص حمايت فرمانده خودماني و خاکي چون سيدمجتبي که اهل دل بود و با اين جماعت مچ شده بود و همه چون تخم چشمانشان دوستش داشتند.

    805_orig

    سيدمجتبي و گروهش آمدند محله ذوالفقاريه آبادان با تعدادي اسلحه اسقاطي که به سفارش شيخ صادق خلخالي در اختيارشا ن قرار داده بودند جنگ و گريزي با عراقي‌ها مي‌کردند و شب برمي‌گشتند آبادان و توي هتلي که صاحبش از ترس عراقي‌ها رها کرده بود استراحتي مي‌کردند و شب هم نوبتي کشيک و گشت مي‌دادند. عراقي به يک قدمي خرمشهر و آبادان رسيده بودند. شهيد چمران و گروهش هم بصورت چريکي به نبرد مشغول بودند. آرام آرام آوازه سيد مجتبي وگروهش به گوش فرماندهان جنگ رسيد ازجمله چمران که سيد مجتبي را خوب مي شناخت او به سيد مجتبي پيشنهاد کرد گروهش را بردارد بيارد پيش او تا بصورت هماهنگ با دشمن بجنگند. شاهرخ ضرغام را ديگر حتي عراقي‌ها هم مي شناختند. شير دلاوري که تيربارش سپاه عراقيها را چون برگ درخت بر زمين مي ريخت. حر انقلاب چون بزن بهادري از هم‌صنف هاي خودش شهيد طيب حاج رضايي که اوهم سال چهل دو به اردوي آقا روح الله پيوست. روي سينه ستبرش خال‌کوبي کرده بود: فدايت شوم خميني) حال آن لات چاقوکش شده بود سرباز پاک وطن بي ادعا وبي هيچ دم و دستگاه وخدم وحشمي ساده وبي آلايش ور دست سيد مجتبي هاشمي خواب به چشمش نمي آمد. وقتي (درياقلي) همان دکه دار لب بهمن‌شير که اوهم داش مشتي معروفي بود شب سايه تانک و توپ هاي عراقي را ديد که دزدانه لاي نخلستان‌هاي آبادان به سوي آبادان درحرکتند پاي در رکاب دوچرخه بيست و هستش انداخت و يه نفس خودش را به سيد مجتبي و دسته اش رساند و خبر حمله عراق‌ها را داد سيد مجتبي و يارانش مردانه با دست خالي از ورود عراقيها به شهر جلوگيري کردند.وقتي شاهرخ با تيربارش يک تنه جلوشان را گرفته بود. عراقيها سينه مردانه‌اش را با توپ نشانه گرفتند جوري که سروسينه باش با گلوله توپ رفت هوا وجنازه بي سر آن حر دلاور زير چرخ تانک هاي عراقي ماند و براي هميشه مفقود‌الاثر شد. گویی دعایش مستجاب شد که خدایا پاک و طاهرم گردان و هیچ اثر و نشانی و سنگ قبری از من به جا نگذار
    سرگذشت شاهرخ ها و اصغر پاپتي‌ها و درياقلي‌ها و حسين عزراييل‌ها که روح انقلاب ونفس گرم خميني بر آنان وزيد باعث شد که مرداني مرد رويش کنند و در صحنه هاي انقلاب جان فشاني کنند و با همين دست‌مايه است که رزمنده اي چون مسعود ده‌نمکي بخشي از واقعيت هاي جنگ را که در آن از هر صنف و طايفه اي در خلق آن حماسه هشت ساله سهيم وشريک بودند را در قالب فيلم‌هاي ماندگاري چون ( اخراجي ها و معراجي ها به تصوير کشيده است.

    رضا آزادبخت، بلوطستان

    person_25707_oxvgg

    پاسخ بدهید

    ایمیلتان منتشر نمیشود

    رفتن به بالا