• نشریه‌ی خبری-تحلیلی بلوطستان


    شماره تلگرام
    09169568480
    کانال تلگرام:
    telegram.me/baloutestan

  • درباره‌ی اقوام زاگرسی لر، لک و کرد


    تاریخ نانوشته‌ی لرستان را در
    پرونده‌های بلوطستان بخوانید.
  • خانه / اخبار میانی / گشتاسب تبرئه نمی‌شود/ علی بالنگ

    گشتاسب تبرئه می‌شود؟/پرونده‌ی ویژه‌ی بلوطستان برای کتاب «من گشتاسب را تبرئه مي‌کنم» (بخش دوم)

    گشتاسب تبرئه نمی‌شود/ علی بالنگ

    نگاهی نو به داستان رستم و اسفندیار عنوان کتابی و یا به اعتباری پایان‌نامه‌ی دانشگاهی- آقای ابراهیم بهزاد خرم‌آبادی- است که در سال ۱۳۸۱ به حلیه چاپ آراسته شد، ایشان در این کتاب تمام شرق‌شناسان و کلیه‌ی شاهنامه پژوهان ایرانی را که عمری در این راه عظیم و ارزشمند قلم‌فرسایی کرده‌اند، زیر سوال برده که هیچ کدام روایت فردوسی از داستان پادشاهی گشتاسب و مرگ اسفندیار را نفهمیده و همگی از روی دست هم رونویسی کرده‌اند.
    این ادعا آن‌قدر تأمل‌‌برانگیز است که هر انسان اهل مطالعه‌ای را وادار به مطالعه مجدد داستان گشتاسب و بررسی دوباره روایت فردوسی از داستان می‌نماید، البته به سکوت برگزار شدن نقد این کتاب و جوابیه‌ای در خور به آن از طرف شاهنامه‌شناسان نیز تأمل‌برانگیزتر بود.
    نمی‌دانم چرا طی این مدت ۱۰ساله هیچ کدام از این بزرگان نقدی هر چند کوتاه و موجز بر این ادعا قلمی نفرمودند. این مسئله باعث پافشاری نویسنده نگاهی نو -آقای ابراهیم بهزاد- بر مسئله‌ی مورد ادعای خود و کتاب دوم ایشان در حول این مسئله به نام «من گشتاسب را تبرئه می‌کنم» نوشه و زیر چاپ برده شد.
    این جانب ضمن حفظ احترامی که برای آقای ابراهیم بهزاد و نظریاتشان قائلم، مصلحت دانستم که جوابیه‌ای را به ایشان بدهم و قضاوت راستین را به دانش آموختگان و اهل فن واگذار نمایم، شاید این تضارب‌آرا موجب روشن شدن اصل مسئله و باعث مطالعه‌ای جدید از طرف خوانندگان و دامنه بحث جدیدی را در این مورد بگشاید.
    شاهنامه اثر بزرگ حماسی تاریخی و ادبی ایران، شامل داستان‌های بسیاری است، این داستان‌ها از زاویه‌ای تاریخ زندگی پدران ما و از زاویه‌ای دیگر ادبیات زندگی آن‌ها بوده است، یعنی تاریخ اسطوره‌ای آن‌ها، تاریخ واقعه‌ای زمینی است که با عبور از ناخودآگاه جمعی و قومی انسان‌ها و با گذشت زمان به اسطوره تبدیل می‌شود، از این‌رو در بررسی و نقد آن داستان‌ها منتقد باید با نگاهی تیز و با ژرف‌بینی تمام مرز بین اسطوره و تاریخ را روشن نمایید.
    در میان داستان‌های شاهنامه داستان زندگی و پادشاهی گشتاسب شاید پیچیده‌ترین آن‌ها باشد چرا که با تراژدی زندگی و مرگ اسفندیار به هم پیوسته و نگاه‌های متفاوتی را به خود جلب کرده است، شاید بی‌راه نباشد که برای تحلیل هر کدام از این داستان‌ها لازم است که کل داستان‌های شاهنامه با احتیاط و تعقل و دقت کافی خوانده شود تا منتقد بتواند با نقدی جامع و مانع از هر کدام این داستان‌ها دست یابد، چرا که شاهنامه تاریخی است که به گونه حماسه رسیده است، یا حماسه‌ای است بر بنیاد تاریخ.
    در علم جامعه‌شناسی می‌گویند: هیچ واقعه‌ی تاریخی یا هیچ پدیده اجتماعی، سیاسی یا تاریخی بدون پیش‌زمینه و هم‌چنان فی‌البداهه به وقوع نمی‌پیوندد. داستان گشتاسب هم خالی از این نگاه تاریخی به کل اثر نیست. تاریخ خود یک علم جداگانه است و نقد تاریخی را نباید آلوده به علوم دیگر کرد. از این رو بررسی زندگی دینی گشتاسب مقوله دیگری است و نگاه دیگری را می‌طلبد و نقدی دیگر و زاویه‌ای جدا از تاریخ سیاسی و پادشاهی او. به قول فردوسی:
    خرد را و دین را رهی دیگر است / سخن‌های نیکو به پند اندر است
    هم چنان که نویسنده نگاهی نو خود معتقد است گشتاسب در سال سی‌ام سلطنتش همراه با خانواده و فرزندش اسفندیار آیین زرتشتی و دین بهی را پذیرفته و در نشر و تبلیغ و گسترش آن همراه فرزندش اسفندیار کوشا بوده است و در اوستا و سایر کتب به‌دینان از قدیسان شمرده شده است و نویسنده نگاهی نو در کتاب خود بیش‌تر از ۱۰ مورد گشتاسب را با صفت «گشتاسب مقدس» معرفی کرده است، این مسئله نویسنده نگاهی نو را با یک‌سو نگری و شتاب‌زدگی غیر علمی در بررسی تاریخ پادشاهی گشتاسب دچار این انحراف کرده است که گویا افراد قدیس هیچ‌گونه اشتباه سیاسی و تاریخی ندارند، پس گشتاسب هم در واقعه مرگ اسفندیار تبرئه می‌شود، آیا این خود نگاهی ایدئولوژیک به امر تاریخ نیست؟
    بله گشتاسب یکی از پادشاهان متدین به آیین زرتشتی و دین بهی بوده و در کتاب‌های زرتشتی از جمله اوستا به نیکی از او یاد شده است و در اوستا زرتشت جایی از بهشت را از خداوند برای او تقاضا نموده است و این پادشاه به عنوان یک پادشاه دین‌پرور در متون مقدس مذهبی قلم‌داد شده است، ولی شاهنامه بیش‌تر از آن‌چه که یک کتاب مذهبی باشد، یک اثر تاریخی اسطوره‌ای است و به تاریخ پادشاهی گشتاسب پرداخته است- هر چند زندگی دینی پادشاهان را هم مد نظر داشته است- از این‌رو در نقد داستان‌هایش نگاهی دیگر گونه و تاریخ‌گرایانه می‌طلبد، فردوسی در شاهنامه نخواسته است که به کلی تاریخ زندگی دینی و مذهبی گشتاسب را به نظم بکشاند بلکه زندگی پادشاهی او را تنظیم نموده است.
    این حکم که هر مکتوبی که در مورد تاریخ زندگی پادشاهی گشتاسب نگارش یافته اگر متونش با کتاب‌های مذهبی اوستایی و پهلوی انطباق پیدا نکند حتما در آن تحریف راه یافته و «گشتاسب‌ستیزی» آن غیر علمی و از روی عمد است حکمی غلط و از روی ساده‌نگری تاریخی است.
    فردوسی گشتاسب را نماد یک پادشاه قدرت‌طلب و سیاست‌باز می‌داند و هم‌چنان که در شاهنامه دیگر پادشاهان و پهلوانانی را دارای ضعف‌ها و توانایی‌هایی می‌داند، گشتاسب را هم مبری از ضعف‌های انسانی ندانسته و به نکوهش او هم پرداخته است. و اگر در دیگر داستان‌ها پادشاهی را ستوده است در این داستان چنین نیست، و او را پادشاهی می‌شناسد که از اعمال خدعه‌آمیز ابا ندارد و کاملاً معنی سیاست را به معنای منفی کلمه می‌فهمد و آن را با تلبیس و حیّل به کار می‌بندد، در برابر گفتارش اعمالش چیز دیگری است و سیاست را به معنی چیزی بگویی و چیزی دیگر عمل کنی به کار می‌گیرد.
    برای پی بردن به این موضوع نه فقط شاهنامه با ابیاتی روشن و واضح خط مشی سیاسی او را در پادشاهی روشن می‌کند، بل‌که اطرافیانش نیز به رفتارهای دوگانه و متناقض و اعمال سیاسی او پی برده‌اند و برای روشن شدن موضوع علاوه بر ابیات شاهنامه باید رفتار و دریافت اطرافیان او را مد نظر قرار داد تا به نتیجه دلخواه رسید.
    نویسنده «نگاهی نو» در صفحه‌ی هفده کتاب خود می‌نویسد: «نگارنده برآن است که در روایت فردوسی چنین شخصیت پلیدی از گشتاسب ارائه نگردیده است و اگر نویسندگان معاصر در شرح ابیات شاهنامه، گشتاسب را فرزندکش معرفی کرده‌اند ناشی از غفلت این نویسندگان از اختلاف بین روایات متعدد داستان و اصیل نبودن برخی از این روایت‌ها و تعمیم ناروای روایت‌های غیر اصیل به شاهنامه است.»
    البته ناگفته نماند که منظور از نویسندگانی که آقای بهزاد نام می‌برد تمام مستشرقین وکلیت تامه شاهنامه‌پژوهان ایرانی است که تقریباً مدت دویست سال است در این زمینه قلم‌فرسایی و دقت‌نظر به خرج داده‌اند.
    هم‌چنین اگر صفحات بیست و پنج و بیست و شش کتاب نگاهی نو رابه دقت بخوانید در عین این‌که معتقد است که در روایت فردوسی آثاری از فرزندکشی گشتاسب دیده نمی‌شود، ولی با شرحی که ایشان خود از شاهنامه و درج ابیات آن در کتابش به‌دست می‌دهد، بر هر خواننده اهل‌فن و روشن بین واضح و مبرهن می‌شود که گشتاسب موجود در شاهنامه طبق ابیات خود شاهنامه با کید و خدعه باعث فریفتن فرزند شده و به دست خود او را به کام مرگ می‌فرستد، من که درک نکردم آقای بهزاد چگونه به این نتیجه غلط رسیده است و می‌گوید روایت شاهنامه گشتاسب را تبرئه می‌کند.
    نویسنده نگاهی نو در جایی دیگر در صفحه سی و سه همان کتاب می‌نویسد: « می‌توان با اطمینان کامل گفت در هر کدام از روایات مورخین اسلامی «گشتاسب‌ستیزی» وجود داشته باشد نشان‌گر غیرمعتبر بودن آن متن است و متن قابل اعتماد و اطمینان نیست.» حال ما می‌گوییم که چرا نویسنده روی این مسئله پا فشاری می‌کند که ثابت نماید چون گشتاسب در آیین زرتشت «پادشاهی مقدس» بوده است، هیچ موقع دچار انحراف سیاسی و توطئه نخواهد شد؟ این نگاه حاصل چه نوع تاریخ نگری است؟ آیا غیر از نگاهی ساده‌انگارانه به تاریخ است؟
    شاهنامه با ابیات روشن خود ضمن قداست مذهبی و تلاش و کوشش گشتاسب برای انتشار دین زرتشتی، حرص و ولع او را برای ماندن در سلطنت که هدف اصلیش بود، نشان داده است.
    نویسنده نگاهی نو حداقل می‌بایست به این مسئله توجه می‌کرد که در دروان باستان یعنی سلطنت کیانیان و پیش‌دادیان پادشاهان ضمن این‌که نماینده سیاسی زمان خود و نگه‌دار تاج و تخت سلطنت بوده، هر کدام به‌نوعی نماینده‌ی دین رسمی زمان خود نیز بوده‌اند، مثلاً داشتن فرّه‌ایزدی خود مؤید این نظر است، حال فقط گشتاسب نبوده که هم نماینده سیاسی یعنی تاج و تخت و سریر سلطنت، هم در دین زرتشتی از قدسیان بوده، بل‌که جمشید و کاووس هم چنین نقشی را داشته‌اند و هر کدام در رفتارهای سیاسی تاریخی خود دچار اشتباهات هم شده‌اند، تا جایی که موجب سرنگونی جمشید و پیروزی ضحاک بر او را نیز همان اشتباهات سیاسی و دینی او می‌دانند، و یا کاووس از پادشاهان قابل سرزنش است در شاهنامه، او با عدم فرزانگی و تندخویی و رفتارهای آزارنده خود باعث پناهندگی سیاووش به دربار توران و در نهایت قتل او به‌دست افراسیاب شد.
    نویسنده نگاهی نو در صفحه‌ی بیست و هشت کتاب خود می‌گوید: «که گشتاسب، اسفندیار را به امید «تغییر قضا» به جنگ رستم می‌فرستد» که بی‌پایگی این ادعا آن‌چنان مسلم است که به توضیح آن بر اساس روایت شاهنامه می‌پردازیم.
    چنان‌که در روایت شاهنامه روشن است گشتاسب تجربه جنگ با ارجاسب تورانی و عمل‌کرد قضا را به وسیله پیش‌بینی جاماسب -وزیر کاردان و دانای دربارش- دارد، زمانی که اسفندیار در قلعه «گنبدان دژ» زندانی است و گشتاسب از جانب ایران درامان است و ارجاسب تورانی را هم از خاک ایران عقب رانده، به زابل می‌رود و دو سال مهمان رستم می‌شود و او را به دین زرتشتی و آیین بهی دعوت می‌کند، رستم و مردم زابلستان هم به آیین زرتشتی می‌گروند، رستم «کُستی» می‌بندد و وفاداری خود را نسبت به شاه اثبات می‌کند و با او از در احترام و اطاعت در می‌آید و به قول معروف سنگ تمام می‌گذارد.

     gashtasb

    به‌شادی پذیره بدندش براه
    از آن شادمان گشت فرخنده شاه
    به‌زابلش بردند مهمان خویش
    همه بنده‌وار ایستاده به پیش
    چو استا و کستی بیاموختند
    ببستند و آتش برافروختند
    بر آمد برین مهمانی دو سال
    همی خورد گشتاسب با پوز زال

    در همین ایام ارجاسب تورانی که از اسارت اسفندیار و رفتن گشتاسب به زابلستان آگاه می‌گردد به ایران حمله‌ور می‌شود. گشتاسب و ایرانیان هم به دفاع بر می‌خیزند، گشتاسب در مورد عواقب جنگ با ارجاسب تورانی با وزیر دانای دربارش-جاماسب- به مشورت می‌پردازد و عاقبت کار را از او می‌پرسد.

    تو هر چه اندرین کار بینی بگوی
    که تو چاره دانی و من چاره جوی

    و جاماسب وزیر، مرگ «زریر» برادر گشتاسب را به‌دست «بی‌درفش» -سردار تورانی- پیش‌بینی می‌کند. گشتاسب ناراحت می‌شود و با ژرف‌بینی و حزم تمام به چاره‌اندیشی می‌افتد.

    نخوانم نبرده برادرم را / نسوزم دل پیر مادرم را
    نفرمایم نیز رفتن برزم / سپه راه سپارم بَفّرخ «گرزم»
    از اندیشه دل نیامدش خواب/برزم و نبودش گرفته شتاب

    گشتاسب رو به جاسب می‌نماید و می‌گوید: «مباد ایدون چنان که تو جاماسب گویی، چه من دزی رویین فرمایم کردن اُ آن دز را در بندی آهنین بفرمایم کردن اُ پسران اُ برادران اُ خاصان اندر آن دز فرمایم کردن نشستن شاید که به‌دست دشمنان نرسند.»
    ولی به‌ هر حال جنگ امان نمی‌دهد و«زریر» به‌دست «بی‌درفش» هلاک می‌شود، گشتاسب چنان از مرگ برادر ناراحت می‌شود که می‌گوید:

    rs-film

    شوم کینه او بخواهم همی / که از درد او بکاهم همی
    بگفتا به لشگر کدامست شیر / که باز آورد کین فرّخ زریر
    جهان بر جهان‌دار تاریک شد / تن پهلواریش باریک شد
    که امروز من از پی کین اوی/ برانم ز خون یلان چند جوی
    یکی آتش اندازم اندر جهان/کز این‌جا به‌کیوان رسد دود آن

    و به «نستور » فرزند زریر وعده می‌دهد که اگر به کین خواهی زریر «بیدرفش» را بکشد، «همای» دختر خود را به عقد او درمی‌آورد و « نستور» هم در ادامه جنگ «بی‌درفش» را به خون‌خواهی پدر می‌کشد.

    چو شاه جهان باز شد بازجای
    بپور مهین داد فرّخ «همای»
    عجم را چنین بود آئین و داد
    سپه را به «نستور» فرخنده داد

    اسیر بودن انسان در دست تقدیر و سرنوشت موضوعی است که در شاهنامه و در اکثر ادیان الهی مورد بحث و قبول قرار گرفته است، و این به معنی تلاش تاریخی و فطری انسان برای تأخیر کارکرد این نیرو نیست.
    «چنان که فریدون زمانی از نگاه اخترشناسان طالع ایرج را واژگونه دید، باعث شد او را بر خلاف سلم و تور با دل‌سوزی و نگرانی بیش‌تر بنگرد و برای فرار از چشم زخم و دست تقدیر حکومت ایران را بدو بسپرد تا او را نزد خود نگه ‌دارد و از او محافظت بیش‌تری بنماید»
    یا هم‌چنان که نوشته آمد گشتاسب در مورد سرنوشت زریر با حزم و احتیاط به چاره‌اندیشی می‌افتد و به تصمیم‌هایی می‌پردازد از جمله: الف) تصمیم می‌گیرد فرماندهی سپاه را از زریر گرفته و به «گرزم» -همان رجاله دربار که بداندیش اسفندیار نیز بود و سیاست‌های او باعث اسارت اسفندیار در زندان شد- بسپارد.
    ب) می‌خواهد دزی رویین بسازد پسران و برادران را در آن نشاند تا به‌دست دشمن نرسد.
    پ) در جنگ شتاب و عجله به‌خرج نمی‌دهد.
    ت) حتا تصمیم می‌گیرد که زریر را اصلاً به جنگ نفرستد، ولی نهایتاً تقدیر کار خود را می‌کند، ولی او بعد از هلاکت برادر دمی از کین خواهی باز نمی‌ایستد و با وعده‌ی عقد «همای» دختر خود به «نستور» فرزند زریر در کشتن «بیدرفش» اقدام سریع و به موقع به عمل می‌آورد، و نهایتاً نستور را به فرماندهی سپاه هم برمی‌گزیند.
    گشتاسب ضمن قبول اسارت انسان در دست تقدیر، عاقلانه و انسانی و عاطفی‌ترین راهی که می‌بایست، در مورد تقدیر اسفندیار انتخاب کند، نکرد. تا حتا برای مدتی کوتاه هم که شده، مرگ پسر را به تعویق بیندازد، حتا اگر با نیرنگ و خدعه و نقشه‌کشی به تدبیر و چاره‌اندیشی بپردازد، حداقل رستم را به ماموریت‌های خطرناک بفرستد شاید با کشته شدن او باعث تغییر فضا شود. ولی چون رفتارش مبرّی از شائبه غرض نیست، خواست قدرت او را به راهی غیر از این کشانده است، اسفندیار را بدون فوت وقت به بهانه واهی و دروغین به جنگ رستم می‌فرستد.
    اگر گشتاسب از تقدیر اسفندیار بر دست رستم قبل از جنگ ارجاسب تورانی و زندانی شدن اسفندیار باخبر می‌شد، خود بحثی جداگانه را می‌طلبید، چرا او در نهایت که هیچ بهانه‌ای برایش نمی‌ماند و اسفندیار در تمام جنگ‌ها پیروز و تمام بهانه‌ها را به‌جان خریده است و پیروز از میدان به‌‌درآمده و در برابر وعده‌ی سوم گشتاسب قرار می‌گیرد، و وقت آن است که منشور فرمان‌روایی را به‌نام او کند به سراغ جاماسب وزیر می‌رود و آن‌هم با لحنی آن‌چنانی می‌پرسد که هوش او بر دست کیست؟ چیزی که در این‌جا قابل ذکر است و تا به‌حال محققان هم کم‌تر به آن اشاره کرده‌اند، شاید چون گشتاسب در برابر وعده سوم اسفندیار قرار می‌گیرد و دیگر بهانه‌ای برایش نمانده است، با اکراه و بی‌میلی تمام تمایل پیدا می‌کند که تاج و تخت را به اسفندیار واگذار کند‌، ولی وقتی که با جاماسب به شور و مشورت می‌پردازد و جاماسب هم با زیج‌هایش هوش او را بر دست رستم به او گوش‌زد می‌کند:
    ورا هوش در زابلستان بود ز چنگ یل پور دستان بود
    او در عین معتقدات دینی‌اش که سر سوزنی معنویت در وجودش راه نیافته است و طبایع زشتش مبین شخصیت اوست بلافاصله شیطان بر او غلبه می‌کند و او را گم‌راه و به افسون می‌فریبد؛ ولی چون اسنفندیار در گرفتن تاج و تخت مصّر است، پدر را مخاطب می‌گیرد که دیگر بهانه‌ای برای تاج‌گذاریش ندارد.
    سوم روز گشتاسب آگاه شد
    که فرزند جوینده گاه شد
    گشتاسب سخت مشّوش می‌شود و در کشتن اسفندیار تشجیع می‌شود.

    دل شاه از آن بَد پر اندیشه شد
    روانش از اندیشه چون بیشه شد
    به‌جاماسب گفت آنزمان شهریار
    «که این روز را خوار مایه مدار»
    بد اندیشه و گردش روزگار
    همی بر بدی بودش آموزگار

    این‌جاست بر خلاف چاره‌اندیشی و تمهیداتی که در دیگر موارد از جمله مرگ «زریر» به ذهنش خطور کرده بودند، با کید و خدعه و مکاری تمام که نه تنها برایش شرم‌آور نبود بل‌که پسندیده هم بود، به بهانه‌پردازی روی می‌آورد و وعده‌ی چهارم را پیش می‌کشد و او را تسلیم تقدیر و به جنگ رستم می‌فرستد و می‌گوید: رستم را در بند کرده و به خدمت بیاورد، هرچند این لشکرکشی به سوی رستم حتا ناسپاسی و حق‌نشناسی تمام نسبت به او نیز بود، ولی اسفندیار بدون اندیشه با وجدانی پاک‌بین و ساده‌دلانه راهی غیر از این نمی‌شناسد و عازم جنگ می‌شود و داستان با کشته شدن او به یک تراژدی غم‌انگیز تبدیل می‌شود.
    حال برای پی بردن به روایت فردوسی از داستان، و فرزندکشی گشتاسب خلاصه‌ای از داستان را با قرینه‌های موجود در آن که به‌روشنی تمام با کلام نافذ فردوسی ذکر می‌کنیم تا خدعه و نیرنگ گشتاسب را هم از رفتار و گفتار اطرافیانش نیز دریابیم.
    کتایون که از مکاری گشتاسب آگاه است و از پادشاه بیم‌ناک، فرزند را چنین پند می‌دهد:

    مده از پی تاج سر را بباد / که با تاج شاهی ز مادر نزاد

    یا رستم وقتی در برابر اسفندیار قرار می‌گیرد از فریب و نیرنگ پادشاه آگاه است به اسفندیار چنین می‌گوید:

    چو پاداش این رنج بند آیدم
    وز آن شاه ایران گزند آیدم
    چو از من گناهی نیامد پدید
    کز آن بد سرم را بباید برید
    خرد نیست اندر سر شهریار
    که با فّر گُردی چو اسفندیار
    بدین سان همی از پی تاج و گاه
    به‌کشتن دهد نام‌داری چو ماه
    به پیری سوی گنج یازان‌تر است
    به‌مُهر و به‌دیهیم نازان‌تر است

    رستم هم‌چنان که خاصیت طبع پاکیزه‌ی اوست در جنگ با اسفندیار دو دل و نگران است.

    به‌من بر پس از مرگ نفرین بود
    همان نام من پیر بی‌دین بود

    هم‌چنین اندرز «پشوتن» به اسفندیار را بشنوید:

    پشوتن بدو گفت بشنو سخن
    همی گویمت ای برادر مکن
    ترا گفته‌ام پیش و گویم همی
    نه از راستی دل بشویم همی
    میازار کس را که آزاد مرد
    سر اندر نیارد به آزار و درد

    پشوتن باز برای بار دوم برادر را پند می‌دهد ولی فایده ندارد، این‌جاست که رستم ناگزیر تن به جنگی ناخواسته با اسفندیار می‌دهد و او را با تیرگز -حال از طریق جادو- هلاک می‌کند. اسفندیار بعد از تیر خوردن از دست رستم از جادوی زال با خبر می‌شود و چنین پاسخ می‌دهد:

    به‌مردی مرا پور دستان نکشت
    نگه کن برین گز که دارم به مشت
    بدین چوب شد روزگارم به سر
    ز سیمرغ و از رستم چاره‌گر
    فسون‌ها و این بندها زال ساخت
    که نیرنگ و پند جهان او شناخت

    آن‌گاه اسفندیار پشوتن و رستم را از مکاری پدر آگاه می‌کند و می‌گوید:

    زمانه چنین بود و بود آن‌چه بود
    سخن هرچه گویم بباید شنود
    بهانه تو بودی پدر بد زمان
    نه سیمرغ و رستم نه تیر و کمان
    مرا گفت شو سیستان را بسوز
    نخواهم کزین پس بود نیم‌روز
    بکوشید تا لشکر و تاج و تخت
    بدو ماند و ما ببندیم رخت
    کنون بهمن این نامور پورمن
    خردمند و بیدار دُستور من
    زمن تو پدروار اندر پذیر
    همه هرچه گویم ترا یاد گیر
    بیاموزش آرایش کار زار
    نشستن‌گه بزم و دشت شکار
    و باز به پشوتن می‌گوید:
    چو رفتی به ایران پدر را بگوی
    که چون کام یابی بهانه مجوی
    زمانه سراسر به‌کام تو گشت
    همه مُهرها زیر نام تو گشت
    امیدم نه این بود نزدیک تو
    سزا این بد از جان تاریک تو
    به پیش مهان بندها دادیم
    نهانی به کشتن فرستادیم
    کنون زین سخن‌ها یافتی کام دل
    بیارای و بنشین به‌آرام دل
    چو ایمن شدی مرگ را دور کن
    به‌ایوان شاهی یکی سور کن
    ترا تخت و سختی و کوشش مرا
    ترا تاج و تابوت و پوشش مرا
    چو آیی به‌هم پیش داور شویم
    بگوییم و گفتار او بشنویم
    بگفت این و برزد یکی تیز دم
    که بر من ز گشاسب آمد ستم

    بعد از رسیدن تابوت اسفندیار به درگاه شاه بزرگان دربار او را لعنت می‌کنند:

    بزرگان ایران گرفتند خشم
    وز آزرم گشتاسب شستند چشم
    به‌آواز گفتند ای شور بخت
    چو اسفندیاری تو از بهر تخت
    به‌ زابل فرستی بکشتی دهی
    تو برگاه تاج مهی بر نهی
    سرت را ز تاج کیان شرم باد
    به‌رفتن پی اخترت گرم باد

    کتایون، مادر اسفندیار، گشتاسب را چنین مورد خطاب قرار می‌دهد:

    89b23840
    همی گفت مادرش کای شوم پی
    به پشت تو برکشته شد شاه کی
    ازین پس که‌را برد خواهی به جنگ
    که‌را داد خواهی به‌جنگ نهنگ

    پشوتن چون رو به‌روی پدر شد او و جاماسب پیر را چنین مورد ملامت و سرزنش قرار می‌دهد:

    پشوتن چو دیدش نبردش نماز
    چو شد تنگ نزدیک تختش فراز
    ز تو دور شد فرّه و بخردی
    بیابی تو باد افره ایزدی
    پسر را به‌خون دادی از بهر تخت
    که نه تخت بیناد چشمت نه بخت
    بدین گیتی اندر نکوهش بود
    به‌روز شمارت پژوهش بود
    بگفت این و رخ سوی جاماسب کرد
    که ای بدکنش شوم بی‌راه مرد
    تو آموختی شاه را راه بد
    ایا پیر بی‌مغز دور از خرد

    به‌آفرید و همای، دختران گشتاسب، پدر را چنین خطاب و او را از انتقام و خشم پرودرگار آگاه می‌کنند:

    بگفتار بد گوی کردیش بند
    به غُلّ گران و عمود و کمند
    از ایدر به‌ زابل فرستادیش
    بسی پند و اندرزها دادیش
    نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال
    تو کُشتی مر او را چو کُشتی منال
    جهان‌دار پیش از تو بسیار بود
    که بر تخت شاهی سزاوار بود
    به‌کشتن ندادند فرزند را
    نه از دوده، خویشان و پیوند را

    و وقتی که رستم راه و رسم پهلوانی و پادشاهی را به بهمن آموخت و او را آموزش تمام داد و روانه درگاه گشتاسب کرد، نامه‌ای به گشتاسب نوشت و خود را بی‌گناه دانست و«پشوتن» را هم به گواهی و شهادت طلبید.

    ز رستم دل نامور گشت خَوش
    نزد نیز بر دل ز تیمار تَش

    او بلافاصله جواب نامه‌ی رستم را با مهر و محبت تمام نوشت و فرستاد، چون‌که او ـ گشتاسب ـ خود را در مرگ اسفندیار مقصر اصلی می‌دانست نه رستم را.
    گشتاسب یا به‌قول شما «گشتاسب مقدس» که دین زرتشتی را پذیرفته بود و از او انتظار معنویت می‌رفت نمی‌بایست رفتارش چنان دنیا‌پرستانه باشد که او را به‌کارهای خلاف عرف و اخلاق برانگیزد.

    هم‌چنین قابل ذکر است که در سراسر داستان‌های اساطیری و تاریخی شاهنامه «فقط دو پادشاه به میل و رغبت خود از قدرت کناره‌گیری جسته‌اند یکی کاووس و دیگری کی‌خسرو و دیگران همه تا آخرین لحظات عمر در قدرت باقی مانده و حاضر نشده‌اند از تخت و سریر سلطنت بگذرند، ولی تراژدی و فاجعه مرگ اسفندیار از نظر غم‌ناکی و شگفت‌انگیزی یکی از فوق‌العاده‌ترین تراژدی‌های جهان است که جز شرم‌ساری و عدم سلامت روحی و بدنامی چیزی را برای گشتاسب به همراه نیاورد.» به قول فردوسی:

    چو این داستان سر بسر بشنوی/به‌بینی سرمایه بد خویی

    حال شاید نویسنده بگوید: که گشتاسب در جنگ با ارجاسب تورانی هم بعد از مشاوره با جاماسب و آگهی از مرگ برادرش «زریر» به دست «بی‌درفش» ضمن نگرانیش نهایتاً تن به جنگ می‌دهد، ولی آیا در آن‌جا گشتاسب بدون تدبیر و چاره‌اندیشی به پیشواز تقدیر می‌رود؟
    آیا در آن‌جا به چاره‌اندیشی نمی‌افتد؟ ولی در مورد اسفندیار نه فقط به چاره‌اندیشی نمی‌افتد، عجله هم به خرج می‌دهد. آن‌جا در برابر جنگی ناخواسته اسیر دست تقدیر و سرنوشت می‌شود، ولی این‌جا با آگاهی کامل از تقدیر عجله هم به خرج می‌دهد. ایشان هم‌چنان در کتابش می‌گوید: « ما از سویی با گشتاسبی مواجهیم که در آیین زرتشتی پادشاهی مقدس است و از سویی دیگر با متونی که در آن‌ها از حسادت و توطئه‌گری گشتاسب سخن به‌میان آمده است.» اگر نویسنده روایت شاهنامه را اصل قرار می‌داد و آن‌را به درستی مطالعه می‌کرد و در ابیاتش تدقیق و مداقه کامل می‌نمود، و به قرینه‌های موجود در آن از جمله، طریقه به سلطنت رسیدن خودگشتاسب -که سرمشقی برای اسفندیار هم شد- زندانی شدنش در قلعه گنبدان دژ با بدگویی و سعایت‌های گرزم، وعده‌های گشتاسب به اسفندیار برای تاج گزاریش تا چهار بار، فرستادن ایشان به ماموریت‌های خطرناک از جمله رهاندین دختران و زنانش از اسارت‌گاه «رویین دژ» و جنگ‌های هفت‌خوان، نصیحت‌های کتایون، پند و اندرزهای پشوتن برادر اسفندیار، فرستادن اسفندیار به جنگ رستم به بهانه‌ای واهی و دروغین، آگاهی رستم از کید و خدعه‌ی گشتاسب، نظر افکار عمومی درباریان نسبت به شاه، آگاهی خواهران اسفندیار از نیرنگ پدرشان، هم‌چنین آگاه شدن خود اسفندیار از خدعه پدر بعد از تیر خوردن از دست رستم، و در نهایت سپردن بهمن به رستم برای تربیت و آموزش او، -شاید به احتمال قوی از جان او هم بیم‌ناک بود که گشتاسب او را هم بکشتن دهد- ؛ توجه کامل می‌نمود، دچار کج فهمی داستان نمی‌شد و چنین نقدی را نمی‌نوشت و یا نقدش صورت دیگری پیدا می‌کرد.
    نوسینده نگاهی نو ـ آقای ابراهیم بهزاد ـ در صفحه ۳۶ کتاب خود به صراحت اعلام می‌کند که اگر در شاهنامه هم گشتاسب به فرزندکشی متهم شده باشد باز گناهی متوجه او نیست، یعنی چه؟ حقیقتاً معنی این سخن برای نگارنده این نقد روشن نیست. زیرا اگر روایت شاهنامه اصیل است، پس باید آن‌را بپذیریم و اگر اصیل نیست چرا باید چنین حرفی بزنیم؟ این تناقض‌گویی هم نتیجه همان پیش‌داوری نویسنده نگاهی نو است. او در جایی دیگر می‌گوید: وظیفه‌ی نویسنده و محققین معاصر باید دفاع از حریم گشتاسب باشد! آیا این معنی تحقیق است؟ این دیگر حقیقتاً احتیاج به جواب ندارد! در جایی هم می‌نویسد: «همه‌ی این‌ها در حالی است که نویسندگان معاصر دلیلی برای سخنان خود و تحریف شاهنامه ارایه نداده‌اند.»
    ما هم می‌گوییم نویسندگان معاصر هیچ کدام دلیلی برای تحریف شاهنامه نمی‌دیده‌اند، زیرا معتقد به تحریف شاهنامه نیستند و از روی اصل متن ابیات شاهنامه به فرزند ستیزی گشتاسب رسیده‌اند.
    نویسنده نگاهی نو هم‌چنان که با تدقیق کامل و غور در شاهنامه و مراجعه به قرینه‌های موجود در آن «فرزندکشی گشتاسب» اثبات شد، باز هم حاضر به پذیرش آن نخواهد بود، از این‌روست که می‌گوییم او با پیش‌فرض خود، حرکتی را آغاز کرده و به هر تشبثی دست زده است که ثابت نماید نگاه او بر خلاف نگاه معاصران است، حال این‌که این نوگرایی و نگاه روشن نسبت به متون نیست، نگاه نو زمانی می‌تواند بر ادب و ادبیات و تاریخ یا هر علم دیگر مؤثر باشد، که بتواند دلایل متقن داشته و بحثی منطقی را دنبال کند و عامل جریانی نو و محکم و شکوفا در علم باشد.
    دوست عزیز، «نویسنده نگاهی نو به داستان رستم و اسفندیار» نه فقط زحمت خواندن آثار بزرگان شاهنامه‌پژوه را به‌خود راه نداده است، بل‌که به درستی در ابیات شاهنامه غور نفرموده است، تا به وضوح و روشنی ابیات شاهنامه پی ببرد و تراژدی توجیه‌ناپذیری را که در آن نهفته است، دریابد. من که درک نکردم علت این همه مخالفت با بزرگان علم و ادب و شاهنامه شناسانی که عمری را در این راه گذارنده و به اصطلاح دود چراغ خورده، و زحمت کشیده‌اند، چیست؟ ولی لطف کار ایشان در انتشار کتاب نگاهی نو حداقل این است که انسان را وامی‌دارد دوباره نگاهی عمیق‌تر بر داستان شاهنامه از ابتدای پادشاهی لهراسب تا اواخر پادشاهی گشتاسب بیندازد، تا صحت گفتار نویسندگان معاصر را دریابد. ولی به‌هرحال باید زحمت ایشان را قدر نهاد.
    این‌جانب برای جلوگیری از اطاله‌ی کلام از آوردن کل ابیات شاهنامه و پرداختن به تمام قرنیه‌های موجود در آن که فردوسی در به‌کار بردن لغات آن دقت و وسواس قابل توجهی به‌خرج داده‌اند، پرهیز و خواندن داستان را به اهل فن و دوستدارن شاهنامه واگذار کردم.

    علی بالنگ، بلوطستان

    alibalang-e1368243494243-118x150

    اشاره: این مطلب در شماره‌ی 12 نشریه بلوطستان منتشر شده و استفاده از آن تنها با ذکر منبع  مجاز می‌باشد

    پی‌نویس: منابع در دفتر نشریه مو‌جود است

    3 نظر

    1. ابراهیم خرم آبادی

      جناب آقای بالنگ عزیزازاینکه بارعایت موازین نقدواحترام به مخاطب وبدوراز ادبیات نادرخور مطالب شایسته ای را یادآورشده ایدبسیارسپاسگزارم وشمابهترازمن می دانیدکه هیچ کس خالی ازخطا واشتباه نیست ولی ازآنجا که میدانم دروجودحضرتعالی بزرگ منشی ودیدفراخ نهادینه شده است بی دروغ می گویم که مطالب شما من را قانع نکرد ودرکتابم نیزبه اندازه ی کافی توضیح داده ام ومخاطب خواهان می تواندبامراجعه به کتاب ومقایسه ی آن با مطلب حضرتعالی قضاوت کند.باسپاس واحترام

    2. باید کتاب را بخوانیم ببینم چگونه نوشته شده ولی در کل در شاهنامه و ابیاتش که مربوط به داستان رزم رستم و اسفندیار است. اینگونه به نظر میرسد که گشتاسب با خدعه فرزند را به کام مرگ فرستاده است.
      واقعا داستان زیباییست و ببین چگونه لحظات را با کوچکترین نکات مجسم میکنه

      یک کتابی هم تازگی پیدا شده علی نامه یک نسخه از تو موزه استانبول یکی از این نقال های شاهنامه پیدا کرده و داره روش کار میکنه .
      نقد خوبی بود حتما کتاب را میخونم

    پاسخ بدهید

    ایمیلتان منتشر نمیشود

    رفتن به بالا