• نشریه‌ی خبری-تحلیلی بلوطستان

    مدیرمسئول و صاحب امتیاز: محمد بساطی

    09169568480  📞

    baloutestan@yahoo.com ✉️

  • درباره‌ی اقوام زاگرسی لر، لک و کرد


    تاریخ نانوشته‌ی لرستان را در
    پرونده‌های بلوطستان بخوانید.
  • خانه / اخبار میانی / خاطره ای از سردار شهید درویشعلی شکارچی

    پشت دیوار خاطره ها

    خاطره ای از سردار شهید درویشعلی شکارچی

     

    نیروهای عراقی پخش شده بودند توی شهر و دنبال غنیمت می گشتند، انفجار پی در پی گلوله توپ و شلیک تیر، آرامش شهر را به هم ریخته بود، درگیری بین نیروهای خودی و عراقی شدت پیدا کرده بود، فاصله چندانی با عراقی‌ها نداشتیم.درویشعلی سرش را بالاآورد و نگاه انداخت سمت پلیس راه و گفت:عراقی ها در رفت و آمدند، پهن شد زمین و گفت: « اگر می تونستم خودم رو برسونم اون طرف ریل، خیلی خوب می شد.»می خوای چکار کنی ؟

    یه فکری تو سرم دارم که اگه عملی بشه، خیلی خوب میشه.نگاهی انداخت به ساختمان راه آهن و گفت:« اگر ساختمان را دور بزنم…»دور بزنی؟ یعنی. تنهایی بری جلوی عراقی‌ها؟تنهای تنها که نه، تو هم کمکم می کنی.نیم خیز شدم و نگاه انداختم سمت عراقی ها.سر و صدا بالا گرفته بود و جمعیت اطراف چیزی را گرفته بودند.چون کمی عربی بلد بودم، گوش هایم را تیز کردم تا بفهمم که چه می گویند.به درویشعلی گفتم :« انگار اتفاقی افتاده. عراقی ها جمع شدن دور چیزی.»

    سرش را بالا آورد و گفت:”یعنی چه خبره؟”جیب عراقی از دور پیدا شد رو به درویشعلی گفتم:« یه جیب فرماندهی داره میاد.»وبه آن خیره شدم، جیب که نزدیک شد نیروهای عراقی سلام نظامی دادند.فرمانده عراقی از جیب پیاده شد؛چشمم به یکی از بچه‌های خودی افتاد که دستش را از پشت بسته بودند وبا سر و روی خاک گرفته به فرمانده عراقی خیره شده بود……

    فرمانده سراپای اسیر را برانداز کرد و قهقهه ای سر داد.درویشعلی گفت:« نکنه بکشنش»نیروهای عراقی خود را عقب کشیدند.نگاهم به اسیر ایرانی بود که فرمانده عراقی گفت:« اَنْتَ مَنْ یا قُواْت؟» مال کدام لشکری ؟اسیر ایرانی ساکت ماند و به زمین چشم دوخت.فرمانده چانه اورا بالا زد و گفت:« اَنْتَ اَخْرَج لِسان ما اَنْدَک؟» مگر زبان توی دهانت نیست؟

    رزمنده ایرانی سر را بالا کرد و آب دهان انداخت توی صورت فرمانده.فرمانده آستین لباسش را روی صورتش کشید و رو به یکی از آن ها گفت:” اُقْتِلِهُ، بکشش.”بند دلم پاره شد و هراسان به درویشعلی گفتم:« می خوان بکشنش، چه کار کنیم ؟»

     

     

    درویشعلی که چهار چشمی زل زده بود  رو به رو گفت:« قبل از اینکه که بکشنش، شلیک کنیم، باید حواسشان رو پرت کنیمتا دست از سرش بردارن»نیروی عراقی اسیر ایرانی را به جلو هل داد .اسیر ایستاد سینه دیوار و چند عراقی با اسلحه روبه روش قرار گرفتند.گفتم: درویشعلی بجنب ، الان شلیک می کنند.فرمانده عراقی کمی جابه جا شد و به اسیر ایرانی چشم دوخت.درویشعلی ضامن را گذاشت روی رگبار و گفت:« حالا وقتشه» با تیراندازی ما عراقی ها به تکاپو افتادند و هر کدام به طرفی دویدند.اسیر ایرانی نشست روی زمین تا از تیراندازی در امان باشد .عراقی ها که غافلگیر شده بودند، دستپاچه روبرو را بستند به رگبار.

    یکی  از آن ها دوید به سمت اسیر،شانه ی او را گرفت و کشید سمت خودش.عراقی ها پشت سر هم شلیک می کردند، گلوله ای از بالای سرم رد شد.چند نفر از عراقی ها را به درک فرستادیم،درویشعلی گفت:« تو همین طور شلیک کن تا من برم جلو.»چطوری ؟گفتم که ساختمان راه آهن رو دور می زنم وکمی پایین تر از ریل رد  می شم، یادت نره، هوای من رو داشته باش ….

    روبه رو را خوب کاویدم، پنج ، شش نفری می شدند.با فاصله از هم پناه گرفته بودند و مرتب شلیک می کردند.اسلحه را روی تک تیر گذاشتم.چشمم که افتاد به درویشعلی، خیالم راحت شد و تیراندازی را قطع کردم.

    عراقی ها با تردید روبه رو را نگاه می کردند. فرمانده عراقی آرام از پشت کیسه های شن بیرون آمد.لحظاتی بعد یکی از آن ها با احتیاط آمد طرفم.دلهره به سراغم آمد.فکری به ذهنم رسید.

    با عجله خودم را رساندم پشت ساختمان راه آهن و از گوشه دیوار آن جا را زیر نظر گرفتم، نیروی عراقی که به محل رسید، به اطراف نگاه کرد، جای خالی ما را که دید، دست خالی به طرف نیروهای خودی برگشت.معطل نکردم و سر جای اولم برگشتم، فرمانده عراقی موهای اسیر ایرانی را گرفت و به طرف تیرک کشید.

    با اشاره دست فرمانده نیروها به داخل ساختمان پلیس راه رفتند.فرمانده ، اسیر ایرانی را به تیرک بست و کُلت را از کمرش کشید.  روبه روی اسیر ایرانی قرار گرفت و آماده شلیک شد.درویشعلی از پشت دیوار بیرون آمد.با احتیاط خود را رساند پشت سر فرمانده عراقی وبا لگد زد زیر دست او، کلت از دست فرمانده افتاد،و قبل از این که بتواند برگردد، درویشعلی  جلوی دهانش گرفت و او را کشید طرف دیوار.

    فرمانده سعی می کرد دست درویشعلی را از جلوی دهانش بردارد.درویشعلی همچنان دهان اورا گرفته بود…..معطل نکردم و به سمت ساختمان راه آهن دویدم  چیزی نگذشت که از ریل رد شدم و خودم را رساندم به درویشعلی.

    فرمانده عراقی که از نفس افتاد،درویشعلی  رهایش کرداسلحه ماکارف  او را از زمین بلند کرد. گذاشت روی شقیقه ی فرمانده و شلیک کرد.مثل برق خود را رساند جلوی در ساختمان و با اشاره دست گفت: دست ها بالارو کرد به من و گفت بهشون بگو همه بیرون.فریاد زدم:« اَلْکُلْ خارِجاً»: همه بیرون.عراقی ها پشت سر هم از ساختمان آمدند بیرون.درویشعلی گفت:« دستاشون رو از پشت ببند».روی زمین مقداری سیم تلفن بود.با سر نیزه سیم را چند تکه کردم دست هایشان را از پشت بستم.درویشعلی گفت:« چرا وایسادی، دست اسیر ایرانی را باز کن».

    رفتم سراغش و طناب را باز کردم، صورتم را بوسید و گفت: دستت درد نکنه، درویشعلی گفت: مواظب این  جونورا باش.رفت توی ساختمان پلیس راه و با چند اسلحه برگشت.آن ها را انداخت سر شانه هایش،یکی را داد دست اسیر ایرانی و گفت: چهار چرخ جیپ هم پنجره، باید از خیرش بگذریم،اسیرهای عراقی را جلو انداختیم و از مسیری امن خود را به نیروهای خودی رساندیم.

    منبع / کانال سرداران فرماندهان و شهدای شهرستان پلدختر

     

     

     

     

    6 نظر

    1. محمود حسن زاده

      بادرود سلام به همه شهدا ومخصوصا شهید شکارچی ، اما متاسفانه آن دلاورمردان بی ریا وبی ادعا رفتن ومیدان رابرای … که نمیکنند وهیچگونه توجهی به وصایای شهدا وامام شهدا ندارند وبرخی فقط بفکر حیف ومیل بیت المال وجمع کردن اموال حرام از مردمی که به نان شب محتاجند وشرمنده خانواده شده اند وخدا راقسم میدهم به خون عزیزان شهید اونایی که با استفاده از نام شهدا به اسلام وانقلاب وامام ورهبری واین مردم خیانت میکنند خداوند خارو ذلیلشان وازصفحه روزگار محوشان گرداند بحق خودخداوندیش

    2. فرهنگی از دیار پلدختر

      یادو خاطره ی این سردار والامقام را گرامی میداریم وصیت نامه وسخنان گهربارش را چراغ راه زندگی خود قرار می دهیم دلاوری ها ورشادت های این مرد بزرگ بر هیچ دهه ی ۶۰ پوشیده نیست

      روحش شاد ویادش گرامی

    3. یــادم آمـــد قــصـــه جنـگ و گریز
      قـصـه عشق و هــوای خاكریز
      قصــه راه و عـبــور از خـط مــیــن
      پیـكــری افـتــاده بر روی زمین
      قصه جنگ، قصه عشق و بلاست
      داستان عشق مردان خداست
      روحش شاد یادش گرامی

    4. Javadjodaki

    5. روحش شادویادش گرامی

    پاسخ بدهید

    ایمیلتان منتشر نمیشود

    رفتن به بالا