• نشریه‌ی خبری-تحلیلی بلوطستان

    مدیرمسئول و صاحب امتیاز: محمد بساطی

    09169568480  📞

    baloutestan@yahoo.com ✉️

  • درباره‌ی اقوام زاگرسی لر، لک و کرد


    تاریخ نانوشته‌ی لرستان را در
    پرونده‌های بلوطستان بخوانید.
  • خانه / اخبار میانی / نامه برزو بابایی داور بازنشسته فوتبال به استادش فتح اله کریمی  

    به مناسبت 10 شهریور روز جهانی داور

    نامه برزو بابایی داور بازنشسته فوتبال به استادش فتح اله کریمی  

     

    به بهانه دهم شهریور که بنام روز جهانی داور نامگذاری شده ، در ابتدا باید بگویم هر چه گشتم تا فلسفه این نامگذاری را بدانم چیزی را نیافتم.اما به هر حال هر چه باشد آن را به فال نیک می گیرم.

    «جناب آقای فتح ا..کریمی»سلام خسته نباشید ، حضرتعالی  که اولین معلم داوری ام بودید هر آنچه را که بعد از آن آموختم بر آن پایه ها نهادم. استاد عزیزنمی دانم از کجا شروع کنم، از تأثیر کلامت هنوز که هنوز است پس از گذشت سالیان زیادی که از آن دوران میگذرد،گفته هایت در ذهنم تداعی می شود، از همت ونیتی که داشتی و می دیدم که با چه علاقه ای یافته های داوریت را به ما آموزش می دادی تا شاید در آینده نظاره گر زحمات خود باشی.

    من به عنوان یکی از شاگردان شما بسیاری از گفته هایت را در میدان مسابقه و در عمل سر لوحه کار خود قرار دادم، .برایمان از عدالت گفتی،از لذت بخش بودن بازی،از مساوات و بسی چیزهای دیگر یادمان دادی. شاید کسی باورش نشود من از همان روزهایی که در کلاس ات با چه علاقه ای به صحبت هایت گوش می دادم مسیر زندگی ام تغییر کرد و بعد از آن شما شدید معلم نادیده بسی کسان دیگری که با من در ارتباط بودند.

    استاد عزیز،می دانم که هیچ گاه خودت را معلم ندانستی اما از لحن کلماتت این را دریافتم که تشنه ی دانستنی و بی صبرانه هم تمامی دانسته هایت را به دیگران انتقال می دادی.ولی تو برای من همیشه یک معلم بوده ای و خواهی بود.معلمی مگر غیر از آگاهی بخشیدن است؟

    تو خودت ما را بر شانه هایت نشاندی و آموختی یافته هایت را…یادم می آید گفتی هیچ گاه برای بالا رفتن از شانه های دیگران استفاده نکنید،من در آن روز ها خیلی متوجه این نبودم که چرا این را می گویی،اما وقتی شروع کردم دیدم چه به جا می گفتی،دیدم بسیاری از کسان را که تنها راه رسیدن به درجات بالاتر این بود که از شانه های دیگران به عنوان پله ترقی خود استفاده می کردند.

    روزها و سال ها گذشت اما همیشه گفته هایت را در پس ذهن خودم نگاه داشته ام. استاد عزیز هر چند نمی دانم الان کجایی و به چه کاری مشغولی،اما احساسم این است که خیلی به شما نزدیکم، چون که در قلبم جای داری و هرگز فراموشت نخواهم کرد…خدا حافظ و نگهدارتان باد.

        برزو بابایی داور ملی فوتبال(کوهدشت)

    یک نظر

    1. من نه فوتبالی هستم نه کاری به فوتبال دارم ولی مجالی است که در مورد برزو بابایی بگویم که ایشان در زمانی که در مدرسه میثم تمار کوهدشت معلم کلاس پنجم بودند ( در حدود سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵)یک … بود بدبختانه دو سال تمام محصل این انسان پست بودم که هر روز روزی چند بار مرا فلکه میکرد .شاید باورش دور از ذهن باشد که یک انسان… باشد.نمیخواهم نام همکلاسی هایم را ببرم ولی همه کسانیکه که شاگرد این … بودند اذعان دارند که ایشان چقدر… قصی القلب بودند.
      آقای بابایی یادتان هست میگفتید اگر اختیارش را داشته باشم کلاس درس را به سه قسمت ” گلها و بلبلها و جغد ها ” تقسیم میکردم و میزهایشان را جدا میکردم و بالای سر هر گروه یک تابلو میزدم”
      یادتان هست که حتی کسی را که از بیست نمره نوزده می گرفت یک چوب میزدید؟؟
      یادتان هست آنهایی که از ده کمتر میشدند فلکه میکردید.
      یادتان هست هر زنگ جدا گانه از افراد به اصطلاح تنبل سوال می‌پرسیدید و اکر بلد نبودند روی یک نیمکت فلکه اشان میکردی ؟؟
      وقتی بدانی چند نفر تنبل کلاس در هر کلاس توانایی جواب دادن سوال را ندارند بهانه خوبی بود که هر روز و هر روز چهار نوبت آنها را به طرز وحشیانه ایی کتک بزنی.
      یادم نمیرود استخوان هایی انگشتان دست و پاییم به رنگ سبز گراییده بود .
      اگر مجال باشد همین الان هم عکس انگشتان شکسته دستم را به اشتراک می گذارم تا … بودن شما را نشان دهم.
      یادت میاید که اگر میخواستی کتک بزنی و شلاق و چوب در همان لحظه در اختیار نداشتی به … از فرط خشم آتشین میشد؟
      … یادت هست برای… چه راهکاری پیش گرفتی؟داده بودی که با سیم های نازک و چندین لایه ی تلفن یک شلاق برایت ببافند و آنرا بعد از شلاق زدن در جیب بالایی کاپشن سبز آمریکایت می گذاشتی تا همیشه ابزار شکنجه ات همراهت باشد.
      احتمالا در آن هنگام یک جوان رشید حدود بیست سی ساله بوده ای آیا زورت به کودکان کلاس پنجم ابتدایی رسیده بود؟ شاید که فکر میکردی که خیلی مرد و پرزور هستی؟؟
      بدبختانه همه ما از ترس والدینمان و عیان شدن درس نخواندنمان چیزی به والدینمان نمیگفتیم

    پاسخ بدهید

    ایمیلتان منتشر نمیشود

    رفتن به بالا